X
تبلیغات
دانش آموزان دبیرستان استاد بهزاد 1

دانش آموزان دبیرستان استاد بهزاد 1

گروه رجایی

علم بهتر است یا ثروت

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر

است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم

آقا..!

پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس

ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را

به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت : آری! ثروت بهتر است چون

می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 21:58  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

آشنایی با مشاهیر ایران

 

فرامرز پایور

   

 

تاریخ تولد : 1311 شمسی 

تاریخ  درگذشت: ۱۳۸۸شمسی

بیوگرافی و زندگینامه

فرامرز پايور فرزند علي پايور ، استاد زبان فرانسه و نقاشي ، در سال 1311 در تهران متولد شد . او تحصيلات متوسطه را در تهران به پايان رساند . پايور از سن هفده سالگي ( 1328 ) آموزش موسيقي را نزد ابوالحسن صبا در رشته ي سنتور آغاز کرد ، همكاري او تا پايان عمرصبا ادامه داشت . از سال 1334 برنامه هايي در زمينه ي موسيقي ايراني اجرا كرد و چندي بعد به تدريس سنتور در هنرستان موسيقي ملي پرداخت . پايور مدت سه سال در دانشگاه كمبريج به تحصيل زبان انگليسي پرداخت در دوران اقامت در انگلستان رستيال هايي براي عرضه ي آثار موسيقي اصيل ايراني توام با سخنراني در دانشگاه لندن وكمبريج اجرا كرد . وي پس از بازگشت از انگلستان مسافرت هاي متعددي براي برگزاري كنسرت و عرضه ي موسيقي ايراني به كشورهاي مختلف جهان كرد . همچنين وي در كلاس هنرستان موسيقي ملي و كلاس خصوصيش شاگردان زيادي تربيت كرد . او سال ها در وزارت فرهنگ و هنر سرپرست اركستر گروه هاي ديگر را سرپرست اركستر گروه همنوازي شامل ساز هاي ملي را به عهده داشته است .
  پدرش علي پايور هنرمند نقاش واستاد زبان فرانسه و دانشگاههاي تهران بوده و جدش منصورالدوله نقاش چيره دست و وزير پست و تلگراف، در زمان صدارت مستوفي الممالك بوده است و در عين حال با موسيقي آشنايي كامل داشته و ويلن و سنتور و سه تار را خوب مي نواخته و در اين زمينه از دوستان مرحوم ركن الدين خان مختاري بوده است.
   فرامرز پايور تحصيلات موسيقي خود را از سال 1328 شروع نمود و نزد استاد ابوالحسن صبا، استاد موسيقي ايراني به فرا گرفتن سنتور اشتغال ورزيد. او پس از ده سال تحصيل مداوم يك دوره كامل از رديف موسيقي ايراني را كه توسط استاد صبا براي سنتور تنظيم شده بود فرا گرفت و موفق به دريافت تقديرنامه يي از طرف استاد شد. در سال 1341 از طرف وزارت فرهنگ و هنر براي مدت سه سال به انگلستان اعزام شد و ضمن فراگيري در آنجا زبان انگليسي، موفق به دريافت ديپلم در رشته تخصصي زبان از دانشگاه كمبريج شد . وي همچنين در رشته موسيقي نيز از آكادمي سلطنتي موسيقي لندن مداراك قابل توجهي كسب نمود.
    اساتيد پايور عبارت بودند از : ابوالحسن صبا، با گزينش ساز سنتور، به مدت 6 سال. عبدالله دوامي و نور علي برومند، در تكميل رديف آوازي. حسين دهلوي و ملك اصلانيان در اصول هارموني و كنتريوان، و بهره مند از تجارب حسين تهراني در طي سالهاي طولاني همنوازي سنتور و تنبك.
   علي تجويدي، صالحي، محمد شير خدايي، عطا الله خرم، ايرانپوي از همدوره اي هاي پايور بودند.
    پايور فعاليت هنري را از سال 1333 در وزارت فرهنگ و هنر كه در آن موقع اداره كل هنرهاي زيبا ناميده مي شد، شروع كرد و از همان وقت تا به امروز برنامه هايي از موسيقي اصيل ايراني تهيه نموده و در كنسرتها و همچنين در راديو و تلويزيون به اجرا در آورد.
  فرامرز پايور از سال 1337 تا كنون به تدريس سنتور در هنرستان عالي موسيقي ملي اشتغال دارد.
   سبك نوازندگي پايور، تكميل كننده مكتب نوازندگي صبا مي باشد.
 او براي شناساندن موسيقي ايراني از طرف دانشگاه لندن و دانشگاه كمبريج پايور هنر خود را در موقعيت عرضه نموده است، كه كنفرانسهايي در اين زمينه همراه با ساز خود ترتيب داد كه كليه آنها با موفقيت انجام شد و از طرف دانشگا ههاي مزبور به دريافت جوايزي نايل گرديد. علاوه بر آن فرامرز پايور در طي دوران فعاليت هنري خود، به اغلب كشورهاي جهان براي اجراي كنسرت و شناساندن موسيقي ملي ايران وتهيه صفحه مسافرت نموده است به طور كلي در هر كجا كه فعاليتي در زمينه موسيقي اصيل ايراني انجام مي گرفت پايور هميشه پيش قدم بوده و وجود او براي نشان دادن موسيقي اصيل ايراني براي مؤسسات پخش غير قابل اجتناب و انكار بوده است. وي در سال 1353 همكاري مداوم خود را با سازمان راديو تلويزيون شروع كرد و آثار خود و متقدمين را به معرض اجرا و پخش در آورد.
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:46  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

روز معلم

فردا ۱۲ اردیبهشت به عنوان روز معلم نامگذاری شده است، پیشاپیش این روز را به همه همکاران و معلمان عزیز تبریک می گویم...

در بــزم عشق شمــع فـروزان معلم است

مـــردم چو پيكرند اگر ، جان معلم است

آن بــاغبـــان گلشن انديشه هـــاي ژرف

پـــــروردگار روح حكيمــان معلم است

مــــردم معـــادن زر و سيمند در سرشت

جــويــاي ايـن خزائـن پنهـان معلم است

هرگز گزافه نيست كه گويم پس از خداي

آنكس كه خلـــق مي كند انسـان معلم است

ظلمات جهل را بشكافــد بـه نـــور علــم

خضــر طــريق چشمــه حيـوان معلم است

آري ، معلمي همه عشق است و ســوختن

آنــرا كه عشــق نيست مگو كــان معلم است

گوينــد بـــوده اند معلـــــم پيمبــــران

گويـــــد(( حنيف)) ايــزد رحمـن معلم است



معلم باغبان باغ عشق است
معلم قافله سالار عشق است
همه کار معلم کار عشق است


 


عارفان با عشق عارف مي شوند
بهترين مردم معلم مي شوند
عشق با عارف مکمل مي شود
هر که عاشق شد معلم مي شود

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:23  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

به فرهادمجیدی رای بدید

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی فدراسیون جهانی فوتبال (FIFA)، در یک نظر سنجی که در صفحه نخست این سایت قرار داده شده است، فرهاد مجیدی با 73/45  آرا به عنوان تأثیرگذارترین بازیکن از نظر بازدیدکنندگان اعلام شده است.

در این نظر سنجی به غیر از فرهاد مجیدی که تاکنون 4 گل به ثمر رسانده است، یاسر القحطانی، لی دونگ کرونوسلاو لورک و کوجی ناکاتا حضور دارند.

این گزارش حاکی است؛ یاسر القحطانی با کسب 53/45 آرا نزدیک ترین تعقیب کننده مجیدی است.

این در حالی است که فرهاد مجیدی در روزهای گذشته با اختلاف بیشتری در صدر قرار داشت اما به نظر می رسد عرب ها برای پایین کشیدن مجیدی از صدر بسیج شده اند و اختلاف آنها در این نظر سنجی به حداقل رسیده است.

همچنین گفتنی است عملکرد تیم های ایرانی در لیگ قهرمانان آسیا مقابل عربستانی ها فوق العاده بوده است و فرهاد مجیدی به تنهایی توانسته است 4 گل را وارد دروازه تیم های عربی گروه خود کند تا یکی از مدعیان آقای گلی لیگ قهرمانان آسیا نیز به شمار بیاید.

برای شرکت در این نظر سنجی به سایت http://www.fifa.com/ مراجعه کنید.

پس از باز شدن سایت فیفا در قسمت سمت راست صفحه نظر سنجی قابل مشاهده می باشد که باید با انتخاب فرهاد مجیدی و انتخاب گزینه vote رای خود را ارسال کنید 

www.pouyapotter.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 6:41  توسط ::.سایر نویسندگان.::  | 

اطلاعیه

 

اطلاعیه

به اطلاع می رساند به منا سبت هفته سلامت برنامه ویژه ای در دبیرستان استاد بهزاد کرمانشاهی

برکزار می شود  زمان :۱/۲/۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 18:10  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

به بهانه آمدن بهار

غبار بشوی، زچهره، خود بهار رسید
بهار وزید، بهار شکفت، بهار دمید
زقله ی کوه، ز سینه ی دشت، ز دامن کشت
ز هر چه که سرخ، زهرچه که زرد، زهرچه سپید...
 
http://3.bp.blogspot.com/_s2KBsFSqOps/SbLZqaJdJsI/AAAAAAAAAIg/FkhAP6fb2yo/s400/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:15  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

نوروز

سال در نزد ایرانیان همواره دارای چهار فصل نبوده، زمانی شامل دو فصل: زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده، و زمانی دیگر تابستانهفت ماه(از فروردین ماه تا آبان) و زمستان پنج ماه(از آبان تا فروردین) بوده،و سرانجام از زمانی نسبتا کهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم گردیده است.گذشته از ایران:( سال و ماه سُـغدی ها، خوارزمی ها، سیستان ها در شرق و کاپادوکی ها و ارمنی ها در مغرب ایران، بدون کم و زیاد همان سال و ماه ایرانی است)_(همان)

مردم شناسان را غقیده بر این است که محاسبه ی آغاز سال، در میان قوم ها و گروه های کهن، از دورا نکشاورزی، همراه با مرحله ای از کشت یا برداشت بوده و بدین جهتاست که آغاز سال نو در بیشتر کشورها و آیین ها در نخستین روز های پاییز، زمستان و بهار میباشد.

آغاز سال ایرانیان، هرچند زمانب دستخوش تغییر گردید، ولی:( حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیاء و بیرونی در آثارالباقیه گویند که آغاز سال ایرانی، از زمان خلقت انسان( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود-(روز اول هر ماه را هُـرمز گویند). وقتی که آفتاب در نصف النهار، در نطه ی اعتدال ربیعی بود، و طالع سرطان بود)_(همان)

پیدایش نوروز:

در ادبیات فارسی جشن نوروز را، همانند بسیاری دیگر از آیینها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت میدهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی، منوچهری، عنصری، بیرونی، طبری، مسعودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر، که منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید میدانند. فردوسی در مورد این واقعه میگوید:

جهان انجمن شد بر تخت اوی          از آن بر شده فره بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاندند            مر آن روز را روز نو خواندند

سرسال نو هرمز فرودین              بر آسوده از رنج تن، دل ز کین  ==>(هرمز= روز اول هر ماه)

به نوروز نو شاه گیتی فروز          بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند            می و رود و رامشگران خواستند

محمدبن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته: جمشید علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشید تا هرچه در او داد و عدل باشد بنمایید، تا من آن کنم. و آن روز به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فروردین.پس آن روز رسم کردند.(تاریخ طبری)

ابوریحان بیرونی پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز می داند: چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز برآن سوار شد و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابـِل(babelion-منطقه ای در جنوب عراق) آمد و مردم برای دیدن این امر در شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز در تاب می نشینند و تاب می خورند.(آثارالباقیه)

به نوشته ی گردیزی، جمشید جشن نوروز را به شکرانه ی این که خداوند_ گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصدسال بر این جمله بود(زین الاخبار)_برگزار کرد و هم در این روز بود که _جمشید بر گوساله ای نشست و به سوی جنوب رفت و به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب(جنگ) کرد و همه را مقهور کرد.(همان)

و سرانجام خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید بر برج حمل(اول بهار) نوروز را جشن گرفت: سبب نهادن نوروز آن بوده است که افتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید آن روز دریافت(آنرا) نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.(نوروزنامه)

در خور یادآوری است که جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان بیرونی نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب میکند، یاد آور میشود که، ( آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگرچه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود).

گذشته از ایرانیان، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشن ها و آیین هایی را در آغاز بهار سرغ داریم. در منطقه ی لیدی و فری ژی(شمال غربی آسیای صغیر-ترکیه امروزی)، بر اساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، الهه باروری و معروف به مادر خدایان، و الهه آتیس جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل  و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می شد. مورخان از برگزاری آن در زمان اگوست شاه در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی و آناتولی خبر می دهند. به وبژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس(4 تا 7 فروردین).

صدرالدین عینی درباره برگزاری جشن نوروز دز تاجیکستان و در بخارا(ازبکستان) می نویسد: ... به سبب اول بهارف در وقت به حرکت درآمدن تمام رستنی ها، راست آمدن این عید، طبیعت انسان هم به حرکت می آید. از این جاست که تاجیکان می گویند:حَمَل، همه چیز در عمل. در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشتهای غله، دانه، و سرشدن(آغاز) کشت و کار و دیگر حاصلات زمینی است که انسان را سیر کرده و سبب بقای حیات او می شود.

اما جمشید کیست؟ در چه دوره و زمانی میزیسته؟ پاسخ این است: که این شاه بوده ولی زمان آن مشخص نیست و این نیز از ضعف تاریخ نویسان ایرانی در دوران باستان و یا حوادثی که منجربه نرسیدن اطلاعات دقیق تر به نسلهای بعدی شده است. ولی در تاریخ مکتوب و حقیقی تر در دسترس، برگزاری جشن نوروز به کوروش بزرگ نسبت داده شده است:

کوروش بزرگ بنیان‌گذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد(پس از فتح بابل)-(هرودوت). وی در این روز برنامه‌هایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکان‌های همگانی و خانه‌های شخصی و بخشش محکومان اجرا می‌نمود. این آیین‌ها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار می‌شده است. در زمان داریوش اول(کبیر)، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار می‌شد. البته در سنگ‌نوشته‌های به‌جا مانده از دوران هخامنشیان، به‌طور مستقیم اشاره‌ای به برگزاری نوروز نشده است. اما بررسی ها بر روی این سنگ‌نوشته‌ها نشان می‌دهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشن‌های نوروز آشنا بوده‌اند، و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن می‌گرفته‌اند. شواهد نشان می‌دهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکه‌ای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است

نوروز در ورایت های اسلامی:

در حدیث((معلی بن خنیس)) از امام صادق(ع)_ که علامه مجلسی می گوید آن را در کتب معتبر دیده است_به چند رخداد بزرگ در نوروز، بعد از اسلام، اشاره شده است، از جمله فرمود:

1.جبرئیل بر پیامبر نازل شد؛

2.پیامبر(ص)، علی(ع) را بر دوش خود گرفت، تا علی بت های قریش را از بالای خانه ی کعبه فرو ریزد. همچنین ابراهیم در پنین روزی بت ها را شکست؛

3.پیامبر(ص) به اصحاب خود امر کرد (در روز غدیر خم) با علی(ع) به عنوان امیرالموین بیعت کنن؛

4.در چنین روزی (بعد از کشته شدن عثمان) برای خلافت حضرت علی(ع) بیعتی دوباره شد؛

5.در چنین روزی علی(ع)(در عصر خلافتش) در جنگ نهروان بر خوارج پیروز شد؛

6.در چنین روزی قائم ما(عج) و صاحب امر از پرده ی غیبت، آشکار میشود؛

7.در چنین روزی قائم ما(ع) بر دجال(طاغوت خودکامه ی عصر) پیروز می گردد، و او را در میدان کناسه کوفه به دار می کشد،

8.هیچ روزی بر ما نمی گذرد، مگر اینکه ما در آن روز امید فرج قائم(عج) را داریم. زیرا آن روز از روزهای ما و از روزهای شیعیان ما است ((عجمها آن را پاس داشتند ولی شما (عربها) آن را تباه ساختید)).

مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نشست ۲۳ فوریه ۲۰۱۰ خود، 21 ماه مارس را به‌عنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی  به‌رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد. در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز، جشنی با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳ هزار سال دارد و امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند توصیف شده‌است. این روز با نماد« روز صلح جهانی» ثبت شد

pouya:www.pouyapotter.blogfa.com

منبع: http://ab-khak-atash.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:7  توسط ::.سایر نویسندگان.::  | 

استاد عشق

دیشب کتابی را تحت عنوان استاد عشق نوشته ایرج حسابی خواندم، این کتاب در واقع بیان خاطرات و سرگذشت پرفسور محمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران و تنها ایرانی شاگرد آلبرت اینشتین معروف است. تلاش، پشتکار، ابداعات، اختراعات و نبوغ فکری استاد ذهن هر انسان پرسشگری را بهم می ریزه و چنان شوق و انگیزه ای به انسان دست می دهد که دوست نداری هیچگاه وقتت را به بطالت بگذرانی. امیدوارم که شما دوستان و دانش آموزان عزیزم نیز این کتاب بسیار زیبا را مطالعه نمایید...

استاد عشق: نگاهی به زندگی و تلاش های پروفسور سیدمحمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 22:30  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

سخن بزرگان

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.

                                       (مهاتما گاندی)

اگر ملتی چیزی را بر آزادی ترجیح دهد همه چیز را از دست خواهد داد.

                                   (سامرست موام)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 22:18  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

پیشگفتار

پیشگفتار

منشور کورش هخامنشی، کهن‌ترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از همزیستی آشتی‌جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه‌های همه مردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیای باستان همواره از آتش جنگ‌ها و یورش‌های بی‌پایان در رنج بوده است و کشورهای آشتی‌جو نیز ناچار بوده‌اند تا برای رهایی مردمان خود از تاخت‌و‌تاز‌های همیشگی همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنان بپردازند. اما مهم این است که پیروزمندانِ میدان نبرد و چیره‌شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شکسته و مردم فرودست رفتار می‌کرده‌اند؟‌ تاریخنامه‌های بشری بازگوکننده رفتار نیک کورش بزرگ، پادشاه نیرومندترین کشور آنروز جهان، و کنش‌های ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است.

جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاک سرزمین‌ها، که با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت ملی مردمان، چیرگی بر آنان را در سر می‌پروراند. مردمانی که باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی که نیازمند دانش و فن‌آوری کشورهای دیگر باشند؛ شکست‌خوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما گذشته‌ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه‌هایی اندیشیده‌ایم؟

 * * *

در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال کاوش‌های گروه انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگیلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بین‌النهرین) استوانه‌ای از گل پخته بدست باستان‌شناسی کـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد که امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود.

بررسی‌های نخستین نشان می‌داد که گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته‌هایی به خط و زبان بابلی نو (اَکَـدی) در برگرفته است که گمان می‌رفت نبشته‌ای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی‌های بیشتری که پس از گرته‌برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که این نبشته در سال 538 پیش از میلاد به فرمان کورش بزرگ هخامنشی (550-530 پ‌م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال می‌گذرد.

هرمز رسام (1826- 1910) کاشف استوانه کورش در بابل

عکس از: Foto search

شکل ظاهری این فرمان، به مانند استوانه‌ای دیده می‌شود که میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانه گِلین و نیز بر روی لوحه‌های مسطح، از سابقه‌ای دیرین در ایران و میاندورود برخوردار بوده، که گونه استوانه‌ای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بی‌تردید این فرمان در نسخه‌های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده که امروزه تنها یکی از آنها به دست آمده است.

استوانه کورش آسیب‌هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینکه در خوانش و ترجمه نبشته‌های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کورش در ترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیک از ترجمه‌‌های امروزی کتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌های اصلی آنرا ارائه نمی‌کنند. استناد به محتوای کتیبه و به ویژه کلید‌واژه‌ها، می‌بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به کتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممکن می‌شود که واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها به گونه کم‌وبیش یکسانی برگردان شده باشند.

در دانشگاه «ییل» (Yale) کتیبه کوچک و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری می‌شود که ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه کورش دانست. این بخش توسط همو به کتیبه اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشکیل می‌دهد (← سطرهای 37 تا 45).

فرمان کورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و کاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری کِرِسْویک راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر 1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. کـورت 1983، پ. لوکوک 1999 و بسیاری دیگر آنرا تکرار و کامل‌تر کردند. متن فارسی ارائه شده در این کتاب نیز با نگرش به پژوهش‌های پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَکَدی و نیز خوانش‌های تازه‌تر منشور کورش فراهم شده و در زیرنویس‌ها به یادداشت‌های اندکی پرداخته شده است.

ترجمه و انتــشار فرمــان کــورش بــزرگ (کــورش دوم) پــرده از نادانــسته‌های بســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان کشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در کنار آرامگاه کورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان یاد کردند و او را ستودند. حقوقی که انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهم‌سازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر می‌پروراند.

(نسخه‌بدلی از منشور کورش به عنوان کهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این کتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).

چه چیز باعث شده است تا فرمان کورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود که فرمان کورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حکمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری کنیم.

آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884 پ‌م.) در کتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم."

در‌کتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پ‌م.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی که شهر بابِـل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد."

در کتیبه آشور بانیپال (645 پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم … من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم … معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به تـوبـره کشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند."

و در کتیبه نَـبوکَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ‌م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد."

 این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریکا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریکای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند کرد که در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردم بی‌دفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و کودک به وضعی رقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سکوت حیرت‌انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامع ابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی کشور می‌شوند، در حالیکه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌برند. در بوسنی و در کانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردم و کودکان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به کام مرگ می‌فرستند. در مکه جامه سپید زائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.

کشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار کشتار جمعی و بمب‌های شیمیایی و میکربی خود را دیگر مستقیماً بر کاشانه مردم رها نمی‌کنند، بلکه آنها را به بهایی گزاف در اختیار کشورهایی همچون عراق می‌گذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه کنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.

 اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حکمرانان امروز جهان، کورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی به عنوان شاه نیرومندترین کشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نکرد؛ بلکه او را به حاکمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوک (خدای بابلی) دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد. من برای صلح کوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم."

کورش پس از ورود به شهر بابل (در کنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر کرد که قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار کورش با یهودیان موجب کوچ بسیاری از آنان به ایران شد که در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود می‌دانسته‌اند. در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در کتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر کردن کورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی صادر کند و بنویسد: کورش پادشاه فارس چنین می‌فرماید که یـهُـوَه/ یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است که خانه‌ای برای او در اورشلیم که در یهودا است، بنا نمایم. پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد و به اورشلیم که در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را که خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را که در اورشــلیم است، بـنا نمایند. ... و کورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را که نَـبوکَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد."

 در اینجا مایلم بخصوص به این نکته تاکید کنم که با وجود اینکه منشور کورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از کورش نبوده است؛ بلکه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی که هرگز دستور به غارت و آدمکشی و ویرانی نداده است. و کورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاکان خود، از فرهنگ رایج کشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بکار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای کورش، بلکه همچنین برای فرهنگ کشوری است که سراسر پهنه پهناور آن از کهن‌ترین روزگاران تابش‌گاهِ اندیشه نیک و کردار نیکی بوده است که امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.

منشور کورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 12:13  توسط محمود ذهابي (دستيار2)  | 

آخرین فرستاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:58  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

اینترمیلان

معرفی باشگاه اینتر میلان
اين هفته: اينتر ميلان ايتاليا
باشگاه: اينتر ناسيونال F.C.inter national
استاديوم: سن سيرو( جوزپ مه آتزا)
سايت رسمي باشگاه: www.inter.it
پيراهن: آبي و مشکي، شورت ورزشي مشکي
سرمربي: مانچینی
شهر ميلان يکي از شهرهاي زيبا و در عين حال پر جمعيت کشور ايتالياست که از حيث اهميت چيزي از "رم" کم ندارد. تقريباً در حدود 100 سال پپش در اين شهر چيزي به نام فوتبال حرفه اي وجود نداشت ، تا آنکه در آغاز سده جديد و در سالهاي 1898 تا 1900 باشگاه فوتبال "ميلان" در اين شهر تاسيس شد و مورد توجه جوانان ميلاني قرار گرفت. در سال 1908 گروهي از بازيکنان حاضر در باشگاه "ميلان" تصميم گرفتند که با جدايي از اين تيم ، تيم جديدي تاسيس کنند و با ديگر همبازيان سابق خود که در "ميلان " مانده بودند ، رقابت کنند.
باشگاه ميلان پس از مدتي به تيم "ای سی ميلان" تبديل شد و در اين سو تيم "اينترناسيونال" تولد خود در دنياي فوتبال را جشن گرفت. انتخاب اين نام بر اساس تصميم اعضاي باشگاه صورت گرفته بود. در حقيقت از همان ابتدا قرار شد که اينتر براي همه بازيکنان ايتاليايي و غيرايتاليايي خانه تازه اي باشد و در جذب بازيکنان خارجي هيچ محدوديتي در نظر گرفته نشد تا اينتر رسماً با هر گونه نژاد پرستي مخالفت کرده باشد. در ادامه همين روند ، "هرنست ماکنت" ، بازيکن سوئيسي "اينتر" ، به عنوان اولين کاپيتان اين تيم انتخاب شد. آبي و مشکي هاي ميلان بسيار زودتر از حد تصور به جاده افتخار گام نهادند. اين تيم تنها دو سال پس از تاسيس و در سال 1910 ميلادي به اولين عنوان قهرماني در ليگ باشگاههاي ايتاليا( کالچيو) دست يافت." اينتر" براي سومين بار، در سال 1930 نيز اسکودتو را فتح کرد.
اين تيم با هفت قهرماني ديگر در سالهاي 1966 ، 1965 ، 1964، 1963.1953،1940.1938توانست با مجموع 10 قهرماني در ليگ ايتاليا نشان يک ستاره طلايي را بر روي پيراهن خود ثبت کند. اين تيم در سالهاي 1971،1980،1989 نيز توانست قهرمان " کالچيو" شود ، اما در حال حاضر "اينتر" بيش از 14سال است که در حسرت تکرار اين افتخار و چهاردهمين قهرماني به سر مي برد. البته آنها یک قهرمانی عجیب را در سال 2005-2006 بدست آوردند.تیم یوونتوس که به دنبال فساد از سری آ اخراج شده بود عنوان قهرمانی خود را نیز از دست داد و تیم اینتر که انصافا شایسته هم بود صاحب جام قهرمانی شد.
از ليگ ايتاليا که بگذريم ، پنج قهرماني جام حذفي نيز از افتخارات آبي هاي ميلاني در سطح مسابقات داخلي به شمار مي رود ، اما کارنامه درخشان" اينترميلان" در جام هاي اروپايي نيز بسيار ديدني بوده ، اينتر در تاريخ 95 ساله خود 34 حضور در رقابتهاي اروپايي داشته است. اين تيم در اين حضورها مجموعاً 229 بازي انجام داده که در 116 مسابقه پيروز بوده و 59 تساوي و 54 باخت نيز حاصل عملکرد اينتر در اين مسابقات بوده است.
آبي هاي ميلان در سالهاي 1964و 1965 با غلبه بر تيم هاي" رئال مادريد" اسپانيا و بنفيکاي پرتغال به عنوان قهرماني جام قهرمانان باشگاههاي اروپا دست يافتند و درسالهاي 1967 و 1972 به عنوان نايب قهرماني اين مسابقات رضايت دادند.
"اينتر" در دهه نود ميلادي سه بارجام "يوفا" را تصاحب کرده است . اين تيم با شکست" آ.اس.رم "در فينال جام 1991 براي اولين بار جام را به خانه برد. "سالزبورگ" اتريش در سال 1994 دومين قرباني قهرماني اينتر در جام يوفا بود و آبي پوشان با شکست" لاتزيو" در فصل 1998 اين افتخار را براي بار سوم به دست آوردند. قهرماني در دو جام باشگاههاي جهان درسالهاي 1964 و 1965 نيز از افتخارات" اينترميلان" محسوب مي شود.
اينتر هم اکنون از اميدهاي اول قهرماني نيز به شمار مي آيد و از صدر نشينان " کالچيو" است.
همچنين آبي پوشان ميلاني به مرحله حذفی جام قهرمانان اروپا نيز راه يافته اند و مي توانند با از پيش رو برداشتن " والنسيا " باز هم به دنبال افتخار تازه اي براي کشور چکمه باشند.

 


 

 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:42  توسط محمد امين سوري (دستيار3)  | 

قطبي و فهرست تيم ملي

فشين قطبي فهرست تيم ملي را روز دوشنبه به فدراسيون اعلام كرده بود اما به دليل چيدمان عجيب اين نفرات فدراسيون چند روزي اين ليست را نگه داشته بود تا شايد قطبي را مجاب كند فهرست را با تغييراتي منتشر كند با اين حال قطبي زير بار نرفته و نفرات مورد نظر خود را اعلام كرد. در فهرست اعلام شده نكات جالبي وجود دارد: 
ميرزاپور به جاي طالب لو
 آخرين باري كه ابراهيم ميرزاپور به تيم ملي دعوت شده بود به دوره علي دايي و تيم ملي در بازي هاي غرب آسيا بازمي‌گشت كه دايي ميرزاپور را دعوت و به او ميدان داد. دروازه بان تيم ملي در جام جهاني 2006 در حالي كه فصل نسبتا خوبي را در تيم سايپا پشت سر ميگذارد جانشين وحيد طالب لو شده است كه حالا در استقلال هم جايگاه ثابتي ندارد. اين در حاليست كه گفته ميشد ميثاق معمارزاده دروازه بان پرسپوليس به تيم ملي دعوت خواهد شد. 
پرسپوليس 1- استقلال 2
پرسپوليس تنها يك بازيكن در اين ليست دارد آنهم عليرضا محمد كه اتفاقا فصل خوبي را پشت سر نگذاشته است. از استقلال هم حنيف عمران زاده و خسرو حيدري به تيم ملي دعوت شده اند. گفته مي شد حسين كاظمي، فرهاد مجيدي و محسن خليلي با توجه به نمايش اخير خود به تيم ملي دعوت مي شوند كه اين اتفاق رخ نداده است. 
سهميه سپاهان و ذوب آهن
هادي رحمتي، عقيلي، حاج صفي و حسيني چهار بازيكن سپاهان در فهرست تيم ملي هستند كه اين تيم را در پله اول قرار مي دهند. ذوب آهن هم خلعتبري و طالبي را در تيم ملي دارد. اوساسونا با دو سهميه (شجاعي، نكونام) سايپا با دو سهميه (انصاري فرد، ميرزاپور) ساير تيم هايي هستند كه بيش از يك بازيكن در تيم ملي دارند. 
كعبي خط خورد
حسين كعبي كه در تورنمنت قطر كاپيتان تيم ملي بود به دليل اشتباه و البته برخورد نه چندان خوبش با سرمربي تيم ملي از فهرست كنار گذاشته شده است. از استيل آذين تنها علي كريمي به تيم ملي دعوت شده كه هنوز به طور قطعي مشخص نيست كه آيا به اردو خواهد آمد يا نه. 
جمع جميع شاگردان سابق
 محمد نصرتي، فرزاد آشوبي و پژمان نوري ، سه بازيكن مورد علاقه قطبي هستند كه به تيم ملي دعوت شده اند. آشوبي در بازي شب گذشته مس مقابل الاهلي نشانه هايي از همان بازيكن خوب گذشته را داشت. 
تك ستاره هاي جوان
ميلاد ميداوودي، كريم انصاري فرد، ميلاد زنيدپور و اميرحسين فشنگچي چهار بازيكني هستند كه در آخرين فهرست تيم ملي حضور دارند. ازين جمع ميداوودي و انصاري فرد مدت هاست كه در شرايط خوبي به سر نمي برند. غلامرضا رضايي نيز كه يكي از عوامل اوج گيري فولاد در چند هفته اخير است به تيم ملي دعوت شده است.
مبعلي و يك علامت سوال
ايمان مبعلي هافبك سابق تيم الانصر كه به تازگي به الاشباب پيوسته است با وجود نيمكت نشيني در ليگ امارات به تيم ملي دعوت شده است. به نظر مي رسد قطبي در اين انتخاب كيفيات گذشته او را مدنظر قرار داده است.
غايبان بزرگ
فرهاد مجيدي، امير شاپورزاده و محسن خليلي سه بازيكني هستند كه با توجه به آمادگي مناسب در هفته هاي اخير انتظار مي رفت حتما در فهرست تيم ملي حضور داشته باشند اما قطبي با دلايلي كه خود مي داند ازين اقدام صرف نظر كرده است.
با توجه به مواردي كه در پي آمد شكي نيست كه آخرين فهرست تيم ملي جنجالي و پرسر و صدا خواهدبود.  

نوشته شده توسط پویا WWW.POUYAPOTTER.BLOGFA.COM

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:50  توسط ::.سایر نویسندگان.::  | 

سخنان دکتر شریعتی

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم


پاک ماندن

با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو

 که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

انسان‌ها

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پدر ، مادر ، ما متهمیم

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:22  توسط محمود ذهابي (دستيار2)  | 

میدان آزادی

میدان آزادی با وسعتی در حدود ۱۵ هزار مترمربع بزرگ ترین میدان در میان کشورهای خاورمیانه است. این برج که به نام برج شهیاد معروف است اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال۱۹۷۹ به دلیل اجتماعی که مردم در استقبال از آیت الله خمینی در بازگشت از پاریس به تهران در این میدان انجام داده بودند و سرانجام ۱۰ روزپس از آن به سرنگونی حکومت پیشین انجامید، به میدان آزادی تغییر نام داد.برج شهیاد در سال ۱۳۴۹خورشيدی توسط حسین امانت معمار ایرانی که حالا شهروند و ساکن کانادا است، ساخته شد. در آن سال آقای امانت دانشجوی ۲۶ ساله ای بود که ماموریت یافت به مناسبت یادبود جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، میدانی در پایتخت طراحی کند که نماد “ایران مدرن” و نشان “دروازه تمدن بزرگ” در قرن بیستم باشد. در سال ۱۳۴۵خورشیدی طرح یک نماد معرف ایران بین معماران ایرانی به مسابقه گذاشته شد که در نهایت طرح آقای امانت‌، بیست و شش ساله از دانشگاه تهران برنده و برای ساخت انتخاب شد. عملیات بنای برج آزادی در یازدهم آبان ۱۳۴۸ خورشيدی آغاز و پس از بیست و هشت ماه کار‌، در ۲۴ دیماه ۱۳۵۰ با نام برج شهیاد به بهره برداری رسید. در روز افتتاح برج این میدان، محمدرضا شاه به همراه همسرش در میدان شهیاد حضور یافتند و برای نخستین بار با افتخار منشور کورش کبیر که نخستین نوشتارحقوق بشری جهان است در این مکان پرده برداری شد. این اثر تاریخی حدود ۲۵۵۰ سال پیش به فرمان کوروش کبیر کتیبه شده و هم اکنون در موزه بریتانیا در لندن نگهداری می شود. رونمایی از منشور دوهزار پانصد ساله کوروش در بنای برج پیوندی بود میان تاریخ باستان ایران و دنیای توسعه یافته و صنعتی که شاه وعده آن را می داد. گرچه وعده قرار گرفتن ایران در جمع کشورهای صنعتی محقق نشد اما دیری نگذشت که برج آزادی در ایران، نمونه‌ای از نماد و نشانه‌های شهری شد که معماری شاخص آن تلفیق طاق‌های معماری قبل و بعد از اسلام و تبدیل آن به نمادی مدرن و چشم نواز بود.

مساحت زیر بنای این میدان، حدود ۷۸ هزار مترمربع است و بنای آن به صورت دروازه‌ای به ارتفاع حدود ۴۵ متر ساخته شده است که پنج متر آن داخل زمین فرو رفته است‌. طاق آن از زمین، ۲۳ متر فاصله دارد و دارای هشت بخش مجزا است‌. عرض پایه این بنا ۶۶ متر است و ساختن آن ۳۰ ماه زمان برده است‌. در محوطه میدان‌، ۶۵۰۰۰ مترمربع، به صورتی زیبا باغچه‌بندی و گل کاری شده است‌. در ساختمان آن ۲۵۰۰۰ قطعه سنگ به کار رفته و ۹۰۰ تن آهن مصرف شده‌است‌.
مجموعه فرهنگی آزادی، متشکل از چند بخش در طبقه تحتانی برج آزادی قرار دارد و شامل موزه‌، کتاب‌خانه‌، واحد سمعی و بصری‌، سالن نمایشگاه‌، سالن اجتماعات ،سالن برگزاری کنسرت و کنفرانس است‌. مجموعه فرهنگی با ۵۰۰۰ مترمربع در بر گیرنده برج اصلی نیز هست‌. کتاب‌خانه مجموعه، با مساحتی حدود ۲۷۱۵ مترمربع و بیش از ۵۰۰۰۰ جلد کتاب‌، بسیار مجهز است و کتاب‌خانه محققان و مؤلفان نیز، با مساحت ۲۴۳ مترمربع، مکانی است که از طریق ۳۰ دستگاه کامپیوتر به شبکه‌های اطلاع‌رسانی داخلی و خارجی متصل است‌.
یکی از ویژگی‌های موزه این بنا وجود تکه سنگی از کره ماه است که ریچارد نیکسون‌، رئیس جمهور سابق امریکا، در سفر به ایران به این موزه اهدا کرده است‌.

bi۳t-۸۱.JPG

 

bi۳t-۸۰.JPG

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 23:34  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

نگاه مختصر به جوانمردی جهان پهلوان غلام رضا تختی

اين منم غلامرضا، فرزند درد و رنج

هفته نامه کيهان ورزشي 23 دي ماه سال 1346، يک هفته بعد از مرگ تختي، ويژه نامه يي در باره مرگ، زندگي و قهرماني هاي او چاپ کرد.

در اين شماره مطلبي از خود تختي به چاپ رسيده. مهدي دري سر دبير کيهان ورزشي که دوستي نزديکي با تختي داشت، قبل از مسابقه هاي جاني 1956 از او خواست تا خاطرات خود را براي کيهان ورزشي بنويسد. در ابتداي اين مطلب به نقل از خود کيهان ورزشي آمده است:

"تختي روزنامه نگار و نويسنده نبود. او ده بار چرگ نويس و پاک نويس کرد تا اين نوشته را نوشت. مي گفت: هر عيبي داره ببخشيد."

اين بخشي از نوشته هاي خود تختي است که سال 1338 نوشته شد و هشت سال بعد با تيتر"دوست داريد مرا بشناسيد"، در کيهان ورزشي چاپ شد.

من بيشتر وقت ها با کتابهاي پليسي و يادداشتهاي فاتحين و مغلوبين جنگهاي گذشته، خود را سرگرم مي کردم و خواندن آنها هميشه اثر خوبي در روحيه من باقي مي گذارد به خصوص اينکه هيتلر را با تمام حماقتش دوشت داشتم، اينکه مي گويم دوست داشتم نه اينکه خيال کنيد او را آدمي لايق مي دانم، نه، من به او احترام مي گذارم به واسطه اينکه او بزرگترين درس زندگي را به من ياد داد که چگونه بايد با دشمنان ستيز کرد و در هر راه مشکلي به هدف رسيد. در يکي از کتابهاي سردار مغلوب ژرمني خواندم که او هميشه تصاوير رقباي خود از قبيل مونتگمري، آيزنهاور و استالين را به ديوار مي کوبيد و حتي در کتاب ديگري متوجه شدم که سردار آلماني اين عکس ها را همه جا وقتي که براي غذا خوردن، اتاق کار خود را ترک مي گفت با خود مي برد. من قبل از اينکه متوجه اين موضوع شوم از شنيدن نام کشتي گيران سنگين وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه و يا مجله يي که عکسي از آنها مي ديدم از ترس اينکه تنم نلرزد آن نشريه را به دور مي انداختم و هيچ مايل نبودم اعصابم را بدين ترتيب خرد کنم.

اما پس از آن من هم مثل او، آن مرد لاغر آلماني شدم! من که هميشه حتي از تصوير "پالم" سوئدي مي ترسيدم از فرداي آن روز به دنبال آنها گشتم و آن عکس هاي سفيد و سياه لخت را در پوششي از طلا جاي دادم و هميشه مقابل چشممانم قرار مي دادم. من با آن چشمان رنگارنگ و پوست هاي مختلف چنان خوي گرفتم که امروز پس از اينکه چندين سال از ديدار من و حيدر ظفر (کشتي گير ترکها در المپيک هاي گذشته) مي گذرد هنوز لبخندش، کينه اش و آرزويش که هميشه در چشمانش خوانده مي شد، مي بينم، بعدها که "حيدر" از تشک و حريف خداحافظي کرد "پالم"،"کولايف" و آخر از همه "آلبول" پسر موطلايي شوروي ها که امروز حتي يک خال از آن موهاي طلايي که من در مسکو بر سرش مي ديدم نيست جاي او را گرفتند اما حيدر با آنها تفاوت فراواني داشت، نه خيال کنيد که حيدر بيشتر و با کمتراز آنها بود نه اينطور نيست بلکه من فراوان عوض شده بودم . من اين عکسها را هنوز مثل هيتلر در مقابل چشمانم قرار مي دهم و با آنها راز و نياز مي کنم، با اين تفاوت که بي نهايت به آنها علاقه مندم و هيچ مايل نيستم مانند هيتلر به آنها بنگرم. هيتلر آنها را مي نگريست و آرزو داشت با خونشان آشاميدني گوارايي بنوشد اما من چنين خيالي نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نيستم، من فقط از هيتلر آموختم که بايد شمايل آنها را مدنظر قرار داد، دندان به روي جگر گذارد و براي پيروزي بر آنها تلاش کرد، من چنين کردم هر چند به موفقيت نهايي خود نرسيدم.



حيف از حيوان

با اين ترتيب در سرما و گرما در روي تشکي که حتي حيوانات هم حاضر نمي شدند بر روي آن تمرين کنند فعاليت خود را آغاز کردم. شايد شما هيچ باور نکنيد اما اين حقيقت محض است که من و امثال من مثل حيوان تمرين مي کرديم و اين ادعاي مرا اهالي خيابان شاهپور که هميشه در ساعت معيني مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده مي کردند، تصديق مي کنند.

اما پس از يک سال تمرين کوچکترين موفقيتي به دست نياوردم و علاوه بر اينکه گل نکردم حتي ضعيف تر هم شدم!

در اينجا و در همين موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باريدن گرفت و همه به من مي گفتند: "تو خود را بي سبب شکنجه مي دهي، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتي نمي خوري".

اين گفتارها، اين تهمت ها، اين ناسزاگويي ها آن هم در آن محيط که نه نشريه يي بود و نه دستگاهي مرا کاملاً از پاي در آورد، حتي ديگر نصايح دوستانم را هم فراموش کردم. جواني مايوس و دل شکسته بودم که لباسهاي تمرينم را به دوش مي کشيدم و با موتور سيکلت برادرم به خانه مي رفتم، ديگر هيچکس وجود نداشت که قلب مرا از آن همه استهزا پاک کند.

هيچکس حاضر نبود مرا به کارم تشويق کند، همه مرا با ديده ترحم مي نگريستند و مي گفتند: اينوببين که لخت مي شه و تمرين مي کنه". من يک سال در زير اين باران استقامت بيهوده يي کردم و پس از اينکه متوجه شدم قادر نيستم و اين باران هم هيچگاه بند نخواهد آمد راه خوزستان را پيش گرفتم، در آنجا يک سال زندگي کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهاي مردم که رنج فراواني بر دوش من باقي گذارد اما من طاقت اين را نداشتم که بيشتر از يک سال اين رنج را بر دوش خود بکشم.

پس از اينکه به تهران آمدم آن پسر70 کيلو را ديدند که هشت کيلو چاق شده بود اما اين چاقي دليل آن نشده بود که در هر دقيقه ده مرتبه از کشتي گيران زمين نخورم!

اولين باري که در يک مسابقه شرکت کردم چهارم شدم. خوب يادم هست که آن مسابقه يک مبارزه داخلي باشگاه بود.



من گل کردم

کفش و لباسمم همان بود، اسمم عوض شده بود، اما هيچکس ديگر به من بد نمي گفت.

در يک مسابقه پهلواني شرکت کردم اما کاري از پيش نبردم، فقط بعضي از کشتي گيران سنگين به من احتياج داشتند. آنها به من احترام مي گذاردند، راست هم مي گفتند چون من فقط به درد زمين خوردن مي خوردم و بس!

وقتي که 23ساله شدم به غفاري باختم البته اين باخت اميدوار کننده بود که نظر همه را براي قضاوت کردن در باره من برگرداند. براي اولين بار نامم در يک مجله کوچک چاپ شد، من هنوز آن مجله را در کمد خود دارم و بيشتر از همه نشريات آن را دوست خواهم داشت. براي اولين بار روزنامه يي از حق من دفاع کرد و من هميشه از آن ممنونم. کاري ندارم، روده درازي نمي کنم فقط مي گويم آنقدر از وفادار و ديگران زمين خوردم که پشتم بوي جرم تشک گرفت.



فرزند درد و رنجم

من فرزند درد و رنج بودم و با اين درد خو گرفتم، من هميشه مردمي را که مرا دوست مي داشتند دوست مي داشتم و امروز به دوستي آنها بي حد افتخار مي کنم اما در همين زمان يک حرف، يک کنايه ديگر که در لفافه گفته مي شد مرا شکنجه نمي داد، چون من راه خود را مي ديدم. راهي بود روشن که در آن مي شنيدم:

رضا! تو کاري با اين حرف ها نداشته باش راه خود را بگير و برو آينده مال توست، متعلق به کسي است که بيشتر از همه رنج برده است.

هميشه پيش خود فکر مي کردم اگر روزي در کشور خود قهرمان شوم به آرزوهايم رسيده ايم. اوضاع و احوال به قدر واضح و آشکار بود که همه مي توانستند به خوبي تشخيص دهند که من در چهار سال گذشته در يک قوس صعودي حرکت کرده ام. صعود اين قوس مخصوصاً از سال 1950 به بعد شديدتر شده بود.

علت اين قوس خيلي واضح است. من مدتها بود گوشتي در جهت رسيدن به انتهاي اين قوس و در جهت حفظ موازنه قواي خود معمول مي داشتم و حقم بود که پله آخرين نردبان را در کشور خود لمس کنم، در آن شرايط خواه ناخواه مجبور بودند وزنه را به نفع من متمايل کنند. من خود درک مي کردم آن مرد لايقي هستم که همه شرايط به نفع من دگرگون گردد. فکر اينکه روزي قهرمان کشور و يا احتمالاً قهرمان جهان شوم، خجالتم مي داد. اصلاً من در اين مورد کمتر فکر مي کردم چون جرات آن را نداشتم فکر کنم و پس از آن نتيجه بگيرم که فکر بچگانه يي بود و نبايد با ياد آن دلخوش بود. 9 سال پيش در يک مسابقه تقريباً با اهميت دوم شدم من هنوز براي وزن ششم دو کيلو کم داشتم.

من فاصله ما بين عنوان دومي و قهرماني را رقم بزرگي مي دانستم يک راه بسيار دشوار و طولاني، تقريباً مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء. اما وقتي که در سال 1329 صاحب مقام "وزارت!" اگر ديدم متوجه شدم که هيچ کاري نکرده ام و چيزي هم به من اضافه نشده و فقط بر تعداد رفقايي که به من سلام مي کردند، اضافه گرديده است. من و قمر مصنوعي؟ من فقط يک مرتبه شوروي ها را پشت سرگذاردم اما آنها سه بار اول شدند. از سال 1951 الي 56 من در طرف راست کرسي در آنجا که مدال نقره تقسيم مي کنند و با خط سياه لاتين رقم دو بر روي آن نوشته شده است قرار داشتم در حالي که شوروي ها هميشه نيم متر بلندتر از من مي ايستادند و موقعي که از آن بالا مي خواستند مدال خود را دريافت دارند کاملاً قوز مي کردند، من هميشه در فکر اين بودم آيا ممکن است روزي براي گرفتن مدال طلا آنقدر خم شد تا آقاي رييس بتواند نوار را به گردنم بياويزد؟



قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد

ديگر دلم نمي خواست قهرمان کشور شوم مي خواستم به همه آنهايي که به من مي خنديدند و تمسخرشان گوش مرا پر مي کرد بگويم که من قهرمان دنيا خواهم شد، من ديگر بااين انديشه عذاب نمي کشيدم اما دايم گمان مي بردم آنهايي قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعي پرتاب کرده اند!! من تا اين حد قهرمان جهان شدن را مشکل مي پنداشتم. به خيال من آرزو کردن مقام قهرماني جهان و رسيدن به آن مثل اين بود که کسي ادعا کند من مي خواهم "قمر" به کره ماه بفرستم! اما در ملبورن جاي من و مدال من با شوروي ها عوض شد و من هم مثل "کولايف" براي گرفتن طلا کاملاً "دولا" شدم. اما همين که از کرسي به پايين پريدم متوجه شدم کوچکترين تفاوتي نکرده ام.

تنها تفاوتي که در روحيه من پديدار گشت اين بود که من ديگر خود را حقير نمي شمردم، آن حقارتي که چند سال قوز آن را به دوش مي کشيدم از وجودم رخت بربسته بود. من فقط يک مدال طلا دارم (1956) يک سال بعد به استانبول رفتم اما اين بار نه دروزن ششم و نه دروزن هفتم بودم بلکه چشمم به دنبال کسي بود که خيلي بيشتر از من مدال داشت. آن شخص "حميد کاپلان" نام داشت که اهل آنکارا بود.

متاسفانه من توفيق مقابله با او را نيافتم و در اثر کمبود وزن و نداشتن تجربه کافي مغلوب غولهاي شوروي و آلمان شدم ولي خودم و همه اطرافيان خوب مي دانستيم که من کمتر از آنها نبودم، در آن سال کاپلان اول شد. پس از مسابقه حسين نوري که چندين سال در وزن هشتم کشتي مي گرفت و به آن غولان مي باخت در گوشم گفت:

"داش تختي حالا مي فهمي چاکرت حسين چي مي کشه"...

او راست مي گفت اما من مشقت فراواني نکشيده بودم ولي خوب فهميدم که نبايد به اين زودي ها قدم به وزن هشتم نهاد.

پيروزي کاپلان و مغلوبيت من چيزي از غرورم نکاست چون من مدعي او شده بودم نه او...

اين شکست را هم مثل همان سالي که در توکيو به وسيله پالم سوئدي ضربه شده بودم تصور کردم. چون واقعاً هم همينطور بود چه در سال 1954ژاپن و چه در 1957 استانبول در هر دو نوبت، چيزي از دست نداده بودم اما در صوفيه پر من ريخت و من پرهياهوترين و ناراحت ترين دوران حياتم را در آنجا گذراندم.

تا قبل از المپيک ملبورن پنج بار از کشتي گيران جهان به زحمت شکست خوردم. در سال هاي 51 و52 در هلسينکي و در فستيوال ورشوبه ترک ها و شوروي ها باختم و در جاي دوم قرار گرفتم. ورشو آخرين شکست من از شوروي ها بود تا آنجا من بودم که مي خواستم بر کرسي آنها سوار شوم اما از المپيک ملبورن به بعد آنها به دنبال من مي دويدند تا عنوان قهرماني را از من پس بگيرند به همين جهت من بايستي توجه کافي مي کردم و آدم با دقتي مي بودم در حالي که چنين نعمتي مانند يک معادله مجهولي" در وجودم ناپديد گرديد و من با اشتباهات مکرر خود در صوفيه موفق نشدم آن معادله يي را که رد رگ و پوست من ريشه دوانيده بود، حل کنم و بدين ترتيب عنواني که با تحمل مصايب فراوان نصيب من گرديد از دست دادم اما حالا فکر نمي کنم با از دست دادن آن عنوان هيچ هستم.

همين که من از سکوي دومي به راحتي به پايين آمدم تا "آلبول" در جاي پاي من قدم گذارم و تا از آن بالا! خود را به زمين پرت نکند ديدم هيچ چيز از من کم نشده است. مثل ملبورن مي مانم، همچنان که آلبول شبيه زمستان سرد مسکو يخ کرده بود همان يخبندان مسکو و باکو.

چرا، در خارج از تشک همه خيال مي کنند ما بر خلاف انسان هاي ديگر هستيم، راه رفتن، خوابيدن، غذا خوردن ما خارق العاده است، در صورتي که اين موضوع فقط براي آدميان خارج از تشک صدق مي کند و بس. من و او مثل مسکو، مثل تهران با هم دست داديم و صورت هم را بوسيديم و باز هم از تشک خارج شديم. اکنون خوب توجه کنيد من براي اين حريف سرسختم چه نقشه يي کشيده ام؟ و براي مسابقات جهاني چه کار مي خواهم بکنم؟



پايه مطمئني بودم

چندين سال پايه هاي کرسي يي را تشکيل مي دادم که شوروي ها و فقط يک بار ترک ها بر روي آن جاي داشتند. هميشه بالاي کرسي از آن آنها بود و من پايه يي بودم. يک پايه محکم که هيچ گاه سکوي افتخار را از سستي خود نمي لرزاندم.

در سال 1951 که به هلسينکي رفته بوديم هنوز شوروي ها نمايش کشتي خود را آغاز نکرده بودند و فقط ما با ترک ها به خصوص با سوئدي ها جنگ داشتيم، در فنلاند من فقط به حيدر ظفر ترک باختم. هلسينکي نخستين سفر من بود و حالم در هواپيما بيشتر از همه خراب بود.

سال بعد که المپيک 52 در هلسينکي برگزار مي شد شوروي ها با يک گروه کشتي گير غريب قدم به ميدان المپيک نهادند و جو خود را آغاز کدند در آنجا همه از آنها وحشت داشتند.

آن سال شوروي ها جانشين ترک ها شدند اما من نفهميدم براي چه جانشين حيدر ظفر نشدم و شخص ديگري که اهل مسکو بود مدال طلا گرفت. امتياز من و رقيب روسي ام مساوي بود. من او را يک خاک کردم. در خاک به پلش بردم اما او سگک مرا رو کرد و در سه دقيقه آخر کشتي هم که قصد درو کردن او را داشتم او پاهايش را بالا کشيد و خاکم کرد. اگر قانون امروز مي بود من و او مساوي بوديم اما دو بر يک شوروي ها از من بردند.

اين دومين مسافرتم به خارج و دومين ديدارم و از شبه جزيزه سرد و آرام اسکانديناوي بود.

در سال 1953 که مسابقات جهاني در ايتاليا برگزار شد ما شرکت ننموديم، من از اين عدم شرکت تاسفي نمي خورم، در ايتاليا مسابقات خيلي آسان تمام شد و تقريباً قحط الرجال بود.

پس از هلسينکي وزن من 95 کيلو شده بود يعني 25 کيلو بيشتر از روزي که شروع به تمرين کشتي کردم.

من مجبور بودم براي اينکه خودم را به کلاس ششم کشتي برسانم حداقل 12 کيلو کم کنم. اين برايم خيلي دشوار مي نمود.

شب هاي توکيو مثل روزهاي مرطوب صوفيه سرنوشت شومي را براي من ساخته بود که خود من هم غافل بودم.

در ژاپن من عنوان خود را از دست دادم، عنواني که در آن زمان دلخوشي من بود. من در توکيو 79 کيلو بودم.

از "پالم" بي نهايت وحشت داشتم حتي مي ترسيدم به او حمله کنم در حالي که راحت خاک مي شد.

او به محض سرشاخ شدن با من دو دست مرا از انتها بغل کرد و تا خواستم خود را از بدن سفيد و پشم آلود اورها سازم او بافت پايي مرا پايين برد و پس از اينکه مي خواستم برخيزم يک چوب قرمز رنگ را ديدم. اين چوب به وسيله داوري که لباس سفيد به تن کرده بود و علامت پرچم کره بر سينه داشت به هوا بلند شده و پيروزي پالم را اعلام مي داشت. در آن سال پالم مدال طلاي المپيک داشت. چه مدال بي وفايي که حتي با شکست دادن من هم، برايش وفا نکرد. در شش دقيقه اول من به قصد زير گرفتن به او حمله کردم. کرلايف خيمه زد و خاکم کرد، در خاک رو کردم. اين تنها فعاليت من و او بود. قضات مسابقه دو بر يک راي دادند.

به کولايف مدال طلا و به من مدال نقره تعلق گرفت. بلغاري ها، مصري ها و لهستاني ها حريفاني بودند که به وسيله من ضربه شدند اما کولايف جوان بلغاري را با امتياز برد.

حريف بلغاري آن زمان را در صوفيه ديدم که در لژ تماشاچيان نشسته بود.

او پس از وزن کشي [...] به من داد و گفت: تو علاوه بر اينکه همشهري من "سيراکف" را شکست مي دهي شانس داري که مدال طلا بگيري.

سرنوشت پالم و کولايف شبيه هم بود. مثل سوئدي ها، شوروي ها هم ما را به مسکو دعوت کردند. اما تفاوت من در شوروي اين بود که در آنجا هيچ نداشتم در صورتي که در شوروي مدال نقره با من بود.

کولايف در باکوبه من باخت و اين باخت در مسکو هم تکرار شد. در باکو يک مرتبه در شش دقيقه اول و در مسکو هم در سه دقيقه آخر خاکش کردم.

در نخستين شب مسابقات کشتي ايران و شوروي، شوروي ها جواني را براي مقابله با من به ميدان فرستاده بودند که آلبول ناميده مي شد، نخستين آشنايي من با او در ميان توفاني از شادي بي حد و حصر مردم بود، وقتي که آلبول را ديدم هنوز موهايش به خوبي نريخته بود. او شبيه دختراني مي نمود که براي بخشش از درگاه خداوند نزد کشيش مي روند، هيچگاه چهره متحير و اميدوار کننده او را فراموش نخواهم کرد.

وقتي که او دست مرا فشرد احساس کردم گرمي فراوان در وجودش مي جوشد، چهره اش انسان ار وادار به نوازشيم کرد نه جنگ، من اگر جاي او مي بودم هيچگاه صورتم را به خاطر کشتي پير نمي کردم، او شبيه مريم عذرا بود که هيچ گناه نداشت...

اما همين مريم عذرا که در مرحله اول گمان مي بردم "توفيق" خودمان او را به راحتي مغلوب مي کند درس بزرگي به من داد که در زندگي ام تاثير فراواني داشت. او با آن قيافه، بي تفاوتش با آن دهاني که هيچگاه براي تکلم باز نمي شود به من آموخت که براي ... روزي "رنج" انتهايي ندارد و نيروي جوانتر که سر به گريبان برده است هر آن علم تهديد خود را بر مي افزازد.

او به خيز اول من که براي زير "يک خم" بود چنان پاسخ داد که ياد آن باعث رنجم مي شود.

وقتي که يک پايش را بغل کردم بدنم را ديدم که به دور دست هايي که هنوز عضلاتش جوان بود و به چشم نمي خورد حبس گرديده است و تا خواستم خود را از آن زندان خلاص کنم پلي رفتم و سه امتياز به او دادم، گيج شده بودم و بي حد افسرده آن بچه که هنوز در خانه خود براي يک آبنبات گريه مي کرد در اواخر کشتي مغلوب شد و من مثل کسي که قصد دارد قرباني خود را با لبان تشنه سر ببرد در وسط تشک زمينش زدم. چه کار چندش آوري ... او نفسش مثل اتوبوسي بود که ما را از مسکو خارج مي کرد و بر فراز کوه ها دايم خاموش مي شد او در همان خاموشي و در حالي که چشم هايش [...] سرخ شده بود نزد مادرش رفت تا لباسش را به تن کند، قيافه اش به خصوص چشمانش بي نهايت به چشمان من در توکيو شباهت داشت.

پس از آنکه به اتفاق نزد من آمدند از من تشکر فراوان کردند. مادرش مي گفت مواظب اين بچه من باشيد او خيلي به شما علاقه دارد!!

در مسکو من به او يک قلم خودنويس هديه کردم و او به من يک کلاه داد، کلاه او 50 روبل ارزش داشت آن شب نخستين شب آشنايي من و آلبول بود.

يکي از خادمين حرم امام رضا (ع) مي گويد: آخرين باري که تختي به مشهد آمد از خادمين حرم خواهش کرد پس از خلوت شدن حرم به او اجازه دهند چند دقيقه درحرم باشد. مسئولان با درخواست تختي موافقت کردند و آن شب شاهد صحنه اي بودم که واقعا مرا متأثر کرد. مرحوم تختي تنها وارد حرم شد و حدود 15 دقيقه کنار ضريح به راز و نياز پرداخت. چراغ هاي حرم خاموش بود و من گوشه اي منتظر بودم که تختي کارش تمام شود و در را ببندم. آن مرحوم در حاليکه دو دست خود را محکم به پنجره ضريح داشت و صورتش را به آن چسبانده بود به شدت مي گريست، ناله مي کرد و مي گفت: يا امام رضا ، من ، غلامرضا، غلام تو هستم. هر چه دارم از تو دارم، کمکم کن. درمانده شدم تا حالا آبروي مرا حفظ کردي نگذار در ميان مردم بي آبرو شوم. به من روحيه و توان بده تا بتوانم هميشه در خدمت مردم باشم. تو خيلي چيزها به من دادي. باز هم به کمکت نياز دارم، نااميدم نکن.

خاطرات تختي به نقل از کيهان ورزشي، 24 سال پيش

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:58  توسط میلاد حقیقی (دستیار5)  | 

کاشکی

کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می اموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم
و سکوت
جای خود را به هم آوایی ما می بخشید
و کمی مهر بانتر بودیم
کاش می شد دشنام
جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهایی هم
یک بغل عاطفه گرم
به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم
راز این رود حیات
که به سر چشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنیکه کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند
همگی
زنگ پیمانه دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردیدنمایان می شد
و سوال که چرا سنگ شدیم؟
و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن
صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود خاطره ان پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
......
"کاشکی"واژه درد آور این دوران است
"کاشکی"جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لا اقل
قدر وزن پر یک شاپرکی
مهربانتر بودیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 0:49  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

تبریک

جناب آقای رامین عباسی دانش آموز

دبیرستان استاد بهزاد،موفقیت شمادرکسب

عنوان قهرمانی مسابقات پاورلفتینگ

نوجوانان کشور تبریک می گوییم

از طرف کارکنان و دانش آموزان دبیرستان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:1  توسط ا. حصيري (ناظر)  | 

تفاوت دولت و حکومت

ظاهراً جامعه‌ی سیاسی ایران به طور کلی و روشنفکران ایرانی به طور اخص در مورد دو مفهوم «حکومت» و «دولت» هنوز به توافق نرسیده‌اند و مرتباً در حال جابه‌جایی این دو مفهوم اساسی سیاسی می‌باشند.
هر جامعه دارای دو نهاد سیاسی است که یکی «حکومت» (state) نام دارد و دیگری «دولت» (government) خوانده می شود. حکومت در مکاتب مختلف سیاسی دارای تعاریف گوناگونی است اما در مجموع می توان آن را «حاصل جمع تمرکز منافع اقشار فرادست اجتماعی و تحصیل قدرت قاهره برای به نظم کشیدن جامعه بر اساس این منافع» دانست. یعنی حکومت دارای منافع است و از منافع خود با نیروهای انتظامی و نظامی نگاهبانی و نگاهداری می کند و چرائی و مشروعیت خویش را نیز بصور مختلف بیان داشته و قوانین اساسی و اصلی را برای نگاهبانی از آن منافع وضع می کند.». دولت (government) یعنی به آن بخش از نظام سیاسی می‌گویند که «به طور متناوب تغییر می‌کند». مثلاً دولت هویدا در زمان شاه، دولت بلر، دولت هاشمی و غیره (یعنی کابینه‌ها).

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 20:33  توسط ا. حصيري (ناظر)  |